دبیرخانه جشنواره ملی نشان نیکوکاری در ادامه سلسلهمصاحبههایی که با فعالان اجتماعی و مدیران مرتبط با فعالیتهای خیریه و مردمنهاد سامان داده است، به گفتوگو با حسامالدین نراقی، فعال اجتماعی و مدرس داوطلبی در سازمانهای مردمنهاد پرداخت. آنچه در ادامه میآید، حاصل این گفتوگوست:
-به عنوان سال نخست، میخواهم بپرسم که به نظر شما نقاط قوت و نقاط ضعف فعالیتهای خیریه، مردمنهاد و داوطلبانه در ایران چیست؟
ماهیت کار خیریه، شکل کار داوطلبانه، شکل سازمان غیردولتی، شکل گروه محلهای، شکل دیگری است. اگر بخواهیم نقاط قوت و ضعف بگوییم، چندین صفحه کتاب، به قولی چندین کتاب باید نوشته بشود؛ ولی خلاصه بخواهم بگویم، در ۱۴۰۴ ـ الان که داریم با هم صحبت میکنیم ـ از نظر من، کسی که حالا ۲۷ سال است کار داوطلبانه میکنم و خودم را کنشگر توسعه معرفی میکنم و یک داوطلب هستم، بخواهم تیتروار بگویم نقاط قوت این است که جامعه هنوز علاقمند است و هنوز روحیه کار داوطلبانه و کار خیر و کار انساندوستانه در جامعه ما زنده است و متبلور است و بسته به موضوع بروز میکند. این بزرگترین نقطه قوت ماست. مصداق و نمونهاش را هم در همین جنگ تحمیلی دوم دیدیم که کل ملت همه آماده بودند و همه آمدند کمک کردند و همه پای کار بودند برای ایران.
دومین نقطه قوتی که بخواهم بگویم، این است که جامعه در طول این سالها ـ حالا در دهه ۷۰ بخواهیم بگوییم کار NGO در کشور مطرح شده ـ و حالا اصلاً کلاً مفهوم خیریه که شاید چندین هزار سال است، یعنی از قبل از اسلام هم ما موضوع خیریه را داشتیم، این سنت ادامه دارد و این فرهنگ و این اندیشه و این نگاه جاری است و فقط در طول زمان شکلش عوض میشود بر اساس نیاز و بر اساس شرایط. پس نقطه قوت دوممان میتواند جاری بودن این نگرش، اجرای این داستان و این فعالیتها باشد.
نکته سوم اینکه سازمانهای غیردولتی، گروههای خیریه، گروههای محلهای، دانش و تجربه خوبی را در طول این ۳۰ سال گذشته کسب کردهاند که این ۳۰ سال مستند شده است. ما اگر نگاه بکنیم، شاید خیلی کتاب در مورد مدیریت NGO، مدیریت خیریه تا قبل از دهه ۹۰ نداشتیم، ولی از دهه ۹۰ به بعد کتابها زیادتر شد؛ موضوعات و محتواهای زیادی ترجمه شد و این دانش بیرونی با تجربه داخلی ترکیب شده و کمک میکند به موضوع مدیریت دانش. یعنی الان ما یک دانش انباشتهشده در سازمانها داریم، در افراد داریم؛ که این هم باز یک نقطه قوت است.
اما مسئلهای که بخواهم به عنوان نقطه ضعف بگویم، این است که سازمانهای ما در حوزه خیریه، با شرایط روز دنیا و تغییر پارادایمهایی که در حوزه کار داوطلبانه هست، آنچنان تطبیق پیدا نکردهاند. یعنی ما از نظر دانشی، از نظر مدیریت سازمانی، از نظر رویکردهای سازمانها در خیریهها، متأسفانه شاهد آن بلوغ و رشدی که در کشورهای دیگر در طول این سالها هستیم، در کشور خودمان نیستیم. متأسفانه یعنی یک توقف زمانی داریم.
الان اگر بخواهم خیلی مشخص بگویم، من در مورد بعضی مؤسسات بزرگ که حالا تحت عنوان مسئولیت اجتماعی دارند کار خیر میکنند صحبت نمیکنم؛ در مورد کارهای خیریه و داوطلبانهای صحبت میکنم که در سطح محلهای و خرد اتفاق میافتد، و این گستره در کشور وسیع است ـ از روستاهای کشور تا محلههای شهری. پس نقطه ضعف اول از نظر من این است که با تغییراتی که اتفاق افتاده، از نظر سیستمی و سازمانی، سازمانهایمان رشد پیدا نکردهاند.
موضوع دوم، مسئله عدم شفافیت مالی است؛ چه در سازمانهای غیردولتی، چه در خیریهها. هنوز به آن درجه از شفافیتی که در دنیا وجود دارد نرسیدهایم و هنوز نظام مالیاتی کشور نتوانسته بیاید کنترل کامل و دقیق روی عملکرد این سازمانها داشته باشد. من درسته که به عنوان یک آدم غیردولتی، به عنوان یک کنشگر توسعه صحبت میکنم، ولی یک مسائلی تحت حکمرانی است؛ مسئله شفافیت و پاسخگویی مالی جزو اصول حکمرانی (governance) است، پس همه باید رعایت کنند؛ چه مددجو، چه مددکار، و حالا آن حامی که در این میان وجود دارد. این داستان باید شفاف و دقیق باشد که متأسفانه به عنوان نقطه ضعف اتفاق نیفتاده: نظارت و شفافیت، گزارشدهی و مستندسازی ـ و حالا اگر بخواهیم به انگلیسی بگوییم ـ tracking موضوعاتی که در حمایت اتفاق میافتد، شفاف و دقیق نیست.
سومین نقطه ضعف اگر بخواهم بگویم، این است که سازمانهای ما ـ چه NGOها و چه خیریهها، بیشتر خیریهها ـ در داستان جانشینپروری، انتقال بیننسلی، و تغییر رویکردهای سازمانی خیلی کمرنگ و ضعیف هستند. متأسفانه ما بعضی وقتها سازمانهایی را داریم که به قول قدیمیها میگفتند «NGO brief»، یعنی با یک کیف، یک نفر کل سازمان است! خب این یک چالش است. سازمان باید گروهی باشد، هیئتمدیرهای داشته باشد، تیمی داشته باشد که سازمان را هدایت کنند، تیمی باشند که اجرای کار را انجام دهند و مجموعه داوطلبانی که بیایند کار کنند.
در ۱۴۰۴، خیلی از این سازمانها رشد پیدا نکردهاند؛ جانشینپروری نشده و هنوز در همان نسل قبلی ماندهاند یا یکی دو نفر همیشه همه جا نمایندگی سازمان را میکنند. این یک چالش بزرگ است.
اگر بخواهم سه تا قوت بگویم و سه تا ضعف، این سه موضوع را میتوانم بیان کنم. اما یک سؤال اساسی هست: فعالیتهای خیریه در ایران چقدر «مسکن» است و چقدر «زیرساختی»؟ یعنی بیشتر جهتگیری فعالیتها به سمت کارهای موقتی و مسکن است، کمتر به سمت کارهای اثرگذار و پایدار.
ببینید، بخواهم دقیقتر بگویم، چندین دسته داریم: نهادهای حاکمیتی و حکومتی که کار خیر میکنند؛ بخش غیردولتی که کار خیر میکند ـ یعنی مستقل از دولت و حاکمیت ـ و یکسری افراد که به صورت فردی کار خیر میکنند. اینها سطوح متفاوتی دارند. متأسفانه بیشتر فعالیتها «مسکن» هستند؛ یعنی کار زیرساختی اتفاق نمیافتد.
در دنیا اگر نگاه کنیم، بسیاری از NGOهای مدرن که در سطح جهانی کار میکنند، پایهشان سازمانهای خیریه بوده؛ پایهشان سازمانهای کلیسایی بوده که بعدها تبدیل به NGO بینالمللی شدهاند. اما در کشور ما هنوز بخش عمده کارها مسکن است؛ یعنی امداد فوری، نه رفاه و توسعه. کار خیر فقط این نیست که آب و نان بدهیم؛ کار خیر میتواند در زیرساخت آموزشی، تربیتی و حمایتی باشد. مدلهای جهانی زیادی وجود دارد، ترجمه شده، فیلم دارد، اما بسیاری از ما بلد نیستیم یا در ساختار سازمانیمان جایی برای آن تعریف نکردهایم.
راهکارش چیست؟ باید حکومت هدایت و توانمندسازی کند، به سازمانها جهت بدهد و کمک کند تغییر نسل اتفاق بیفتد. بعضی خیریهها که نسلشان عوض شده، رفتار سازمانیشان تغییر کرده، ولی باز هم به مرور به همان رویکرد قدیمی برگشتهاند. یعنی امدادمحور ماندهاند. ما باید از «ریلیف» (امداد) عبور کنیم و به «رفاه» برسیم.
– چند سالی است که کنشگران عرصه خیر از ضرورت همکاری و همافزایی بین مجموعههای خیر صحبت میکنند. همه میگویند اگر متحد شویم، منسجم باشیم، از موازیکاری پرهیز کنیم و در برخی کارها همکاری داشته باشیم، یک مشکل را راحتتر میتوانیم حل کنیم و تأثیر پایدارتر بگذاریم. این را تقریباً همه پذیرفتهاند، اما چیزی که مبهم است، راه رسیدن به این همکاری است. راههای زیادی پیشنهاد شده، اما اغلب آنها امتحان شده و جواب نداده است. نظر شما چیست؟ مکانیزم تحقق این همکاری و همافزایی چیست؟
من در حال حاضر در حوزهٔ «مدیریت بحران» فعالیت تخصصی دارم. در این حوزه چند واژهٔ کلیدی داریم: Collaboration، Contribution و Communication؛ همان سه C معروف در ادبیات انگلیسی. ما در زبان فارسی همهٔ این مفاهیم را غالباً در یک واژهٔ ساده «همکاری» خلاصه میکنیم. به گمان من، اشکال اصلی از همینجا آغاز میشود؛ یعنی از جایی که «من»ها بیش از حد پررنگاند. اگر بتوانیم از «من» عبور کنیم و به «ما» برسیم، این تغییر معنایی از «من» به «ما» در همهٔ آن مفاهیم و واژههایی که گفتم اثر جدی خواهد گذاشت.
مدلهای همکاری در واقع متنوع و متفاوتاند؛ با اینحال ما همه را زیر عنوان کلی «همکاری» میآوریم، بدون توجه به تفاوت شرایط. همکاری نیازمند «زبان مشترک» است؛ در حالی که ما زبان مشترک نداریم. نیازمند «مأموریت مشترک» است؛ اما ما نمیتوانیم ـ یا بهتر بگویم «نخواستهایم» ـ که مأموریت مشترکی با هم تعریف کنیم. این اتفاق باید بین انسانها رخ بدهد.
افراد دور یک میز مینشینند، شبکه تشکیل میدهند، در ظاهر عنوان «کار مشترک» و «همکاری شبکهای» هم روی کارشان میگذارند، اما به محض آنکه پای اجرا وسط میآید، تعارضها شروع میشود: اینکه «لوگوی من» عقبتر از «لوگوی تو» قرار گرفته، اینکه چرا «نام من» بعد از نام دیگری خوانده شده؛ و همینها کافی است تا بگوید «پس من نمیآیم». اینها همه نشانههای همان «منیت» است. تا این «منِ» متورم حل نشود، «ما» شکل نمیگیرد.
-حال اگر فرض کنیم که این منیتها دستکم در سطح صوری و ظاهری تا حدی کنترل شود، پرسش بعدی این است که: از اینجا به بعد، چه مسیری باید طی شود؟ آیا، همانگونه که برخی میگویند، این کار نیازمند قانون و دخالت مستقیم دولت در قانونگذاری است؟ یا برعکس، آنگونه که گروهی دیگر معتقدند، باید خودِ تشکلها در قالب یک مرامنامه و منشور مشترک، قواعد همکاری را میان خود تنظیم کنند؟
بهنظر من پاسخ را باید در «حکمرانی» جست. ما نیازمند یک نظام حاکمیتی مشخص و منسجم در حوزهٔ امور اجتماعی و رفاه اجتماعی هستیم. اساساً مقولهٔ خیر و نیکوکاری زیرمجموعهٔ رفاه است. در شرایط امروز ـ چه در افق ۱۴۰۴ و چه در سال ۲۰۲۵ ـ این عرصه نیازمند یک «خط حاکمیتی روشن»، یک «زبان مشترک میان سازمانها» (اعم از حاکمیتی، دولتی و غیردولتی) و از همه مهمتر، یک «مأموریت مشترک» است.
متأسفانه تجربهٔ من از کار در شبکههای مختلف این را نشان میدهد که نقطهٔ انفصال و جدایی دقیقاً از جایی شروع میشود که همه میخواهند همهٔ کارها را خودشان انجام دهند. قرار نیست همهٔ سازمانها در یک همکاری یا مشارکت، همهٔ نقشها را بر عهده بگیرند. ما باید «کار گروهی بینسازمانی» را بیاموزیم؛ در حالی که بسیاری از ما هنوز در «کار گروهی درونسازمانی» هم مشکل داریم. همان ضعفی که دربارهٔ نیروی انسانی و سازماندهی عرض کردم، در اینجا خودش را نشان میدهد.
من صادقانه میگویم که دلم میخواهد این همافزایی رخ بدهد، اما تجربهٔ این سالها چیز دیگری را نشان میدهد. نمونهٔ روشن آن، تجربهٔ کروناست. در دو ماه نخست شیوع کرونا، یعنی اسفند ۹۸ و فروردین ۹۹، اگر خیرین، مردم، گروههای داوطلب و گروههای جهادی نبودند، دولت بهتنهایی از پس آن بحران برنمیآمد. این را بدون تعارف و بر پایهٔ شواهد و مستندات میگویم. تأمین ماسک، دستکش، گان و بسیاری تجهیزات دیگر بر دوش مردم و خیرین بود.
در کنارِ آن، دستگاههای دولتی بودند که نقش هماهنگکننده داشتند؛ خیر را به نیاز متصل میکردند، نیاز را به اهداکننده، و اهداکننده را به داوطلب، تا یک زنجیره و تیم کامل شکل بگیرد. چون این فرایند در چارچوب حاکمیتی و با هدفی مشترک پیش رفت، مدیریت بحران در آن دو ماه نخست بسیار زیبا و منظم انجام شد.
اما از ماه سوم که دولت به تدریج بر ریل خود افتاد، زمان برد تا سیستم دولتی بتواند ساختار خودش را تثبیت کند. در چنین شرایطی، اگر داوطلب، خیریه، نیکوکار یا هر نهاد غیردولتی بخواهد نقشآفرینی مؤثری داشته باشد، نیازمند یک «نخ تسبیح» است که آن، دولت و حاکمیت است؛ نخ تسبیحی که با نگاهی باز و فراگیر همهٔ شکلها و رویکردها را به رسمیت بشناسد و کنار هم بنشاند. متأسفانه این نگاه فراگیر در وضعیت عادی کمتر دیده میشود.
ما کشوری هستیم که در زمان بحران، Collaboration، Contribution و Communication بسیار بهتر رخ میدهد، چون هدف مشترک روشن است؛ اما در وضعیت عادی، هدف مشترک کمرنگ میشود و دوباره «من»ها و «منممنم»ها پررنگ میشوند.
در این میان «آموزش» بسیار مهم است؛ اما از خودِ آموزش مهمتر، «آموزشگر» است. کسانی باید آموزش دهند که هم تجربه کرده باشند و هم دانش لازم را بهدست آورده باشند؛ نه کسانی که فقط کتاب خواندهاند و مدرکی گرفتهاند. کسی که رشتهٔ مهندسی خوانده و صرفاً بهخاطر مدرک، میخواهد برای NGOها یا خیریهها دورهٔ «مدیریت پروژه» برگزار کند، لزوماً مناسب این کار نیست. باید سراغ کسی رفت که هم سالها در محیط NGO و خیریه کار کرده و هم مطالعه و آموزش رسمی در این حوزه داشته است. آنجاست که آموزش معنا پیدا میکند.
اما دربارهٔ ارزیابی و اعتبارسنجی خیریهها در جامعهٔ ایران: ارزیابی، اگر با نگاه مقایسهای و مچگیرانه صورت نگیرد و در عوض نگاهی حمایتی و توانمندساز داشته باشد، میتواند بسیار مؤثر باشد. از دههٔ ۸۰ به اینسو، بحث رتبهبندی، سطحبندی و ارزیابی خیریهها و NGOها در کشور مطرح بوده و از حدود سال ۸۳ تلاش شد تا این حوزه استانداردسازی شود. در بخش خصوصی و کسبوکار، حسابرسی و نظارت امری پذیرفتهشده است؛ اما در بخش خیریه، این سازوکارها هنوز بهقدر کافی «شواهدمحور» (evidence-based) نشدهاند.
یکی از دلایل این ناکامی آن است که شاخصهای ارزیابی عمدتاً براساس الگوهای سازمانهای بینالمللی طراحی شده، در حالی که ساختار و منطق سازمان ایرانی در حوزهٔ خیریه، امدادرسانی و کار انساندوستانه، با مدلهای بینالمللی تفاوت آشکار دارد. بنابراین شاخصهای ارزیابی و پایش ما نیز باید متناسب با این واقعیت بومی، بازطراحی شوند.
نکتهٔ مهم دیگر، تفاوت سطوح فعالیت است. ما از یکسو خیریههای محلهای را داریم که چند خانم مسجدی یا چند نفر از اهالی دور هم جمع میشوند تا مشکل یک خانواده را حل کنند؛ این هم بهنوعی «سازمان» است، ولو غیررسمی. از سوی دیگر، سازمانهای بزرگ وابسته به هلدینگها را داریم که منابع مالی قابلتوجهی از محل مسئولیت اجتماعی دریافت میکنند. بدیهی است که وزن و مقیاس این دو قابل قیاس نیست و شاخصها و ابزارهای کنترل در آنها باید کاملاً متفاوت باشد.
وقتی یک پرسشنامهٔ واحد را میان همهٔ این سازمانها توزیع میکنیم، خیریهٔ کوچک گیج میشود و تصور میکند درصدد محدود کردن او هستند، و سازمان بزرگ هم احساس میکند که با تکیه بر زیرساخت خود بهراحتی امتیاز میگیرد. بنابراین، اگر قرار است جشنوارهای مانند «نشان نیکوکاری» برگزار شود و نقش اعتبارسنجی هم ایفا کند، باید لایهبندی دقیق داشته باشد: سازمانهای محلهای، روستایی، شهری، کوچک، حوزههای تخصصی متفاوت (خوشهها یا کلاسترهای مختلف)، و نیز سازمانهایی با منابع و پشتوانههای گوناگون؛ و برای هرکدام مجموعهای از شاخصهای متناسب تعریف شود.
از سوی دیگر، در تجربهٔ شخصیام در جلسات مختلف، بهویژه در همین ایام جنگ، دیدهام که گاهی از «حمایت خیرین» سخن گفته میشود، در حالی که حتی کارکنان همان سازمان هنوز با جزئیات وظایف خود آشنا نشدهاند. فردی از بخش خصوصی وارد خیریه میشود، اما نه ادبیات این حوزه را میشناسد و نه فضای آن را؛ در نتیجه سازمان در عمل نمیتواند نقش واقعی خود را ایفا کند، هرچند روی کاغذ همهٔ استانداردهای مدیریتی را «پاس» میکند.
-نظر شما درباره ارزیابی موسسات خیریه چیست و توسط بخش دولتی باید انجام شود یا بخش غیر دولتی؟
در ارزیابی، فقط تیک زدن استانداردهای مدیریتی کافی نیست؛ باید به «عملکرد» (Performance)، «اثربخشی»، «نتایج» و «اثر اجتماعی» (Impact) توجه کرد. اینکه چه میزان منابع وارد سازمان شده و دقیقاً در چه مسیری هزینه شده است؟ گاهی ما خیریههایی را میبینیم که ظاهرشان از یک شرکت خصوصی انتفاعی هم شیکتر است؛ اما این تجمل و ریختوپاش با فلسفهٔ کار خیریه سازگار نیست و نسبت هزینه–فایده باید بهدقت سنجیده شود.
نباید فراموش کنیم که در حوزهٔ خیریه، با «مال امانی» سروکار داریم؛ اینجا بحث شرع و اخلاق هم مطرح است. فرق سازمان خیریهٔ ایرانی با بسیاری از سازمانهای مشابه در خارج از کشور همین بُعد دینی و شرعی است. اگر این بُعد درست پیاده شود، نتایج نیز صحیح خواهد بود. کسانی که پول در سیستم آنها وارد میشود، باید متشرع و امین باشند؛ در کوچکترین مسئله، از صرفهجویی در برق گرفته تا سایر هزینهها، این نگاه امانتدارانه باید حضور داشته باشد. بخشی از این حسابرسی را خودِ سازمان میتواند در قالب «خودارزیابی» انجام دهد و بخشی را ارزیابان بیرونی.
در کنار اینها، نکتهٔ دیگری هم هست: گاهی سازمانهایی را میبینیم که میگویند «ما ساختمان نداریم؛ دولت باید برای ما ساختمان بدهد» یا «دولت باید برای ما پروژه تعریف کند». بهنظر من، اگر مجموعهای که میگوید «میخواهم کار خیر کنم» هنوز نتوانسته از محل اعتماد خیرین، یک دفتر کوچک، یک هبه یا یک وقف برای خود فراهم کند، چگونه میخواهد برای دیگران کاری اساسی انجام دهد؟ اینجا روشن میشود که گاهی سازمان بیش از آنکه در پی خدمت باشد، در پی گرفتن امتیاز است.
در بسیاری از کشورها دولت برای برخی خیریهها بودجه مشخصی در نظر میگیرد، اما در برابر آن، سازوکار کنترلی دقیق و سختگیرانهای هم برقرار است. وقتی ما مثال کشورهای دیگر را میزنیم، باید به این بخش دوم نیز نگاه کنیم؛ اینکه گردش مالی چگونه رصد میشود و اینکه انتصابات فامیلی و غیرحرفهای تا چه حد محدود میشوند.
در لایهٔ بعد، مسئلهٔ مددجو مطرح است؛ اینکه آیا کمکها بهگونهای است که پس از چند سال باید به او بگوییم «این چرخه باید جایی متوقف شود»، یا نه، سازوکار از ابتدا غلط طراحی شده است؟ یکی از اصلاحات مهمی که در سالهای اخیر در کمیتهٔ امداد امام خمینی (ره) رخ داد، همین تغییر رویکرد از کمکِ صرف به سمت توانمندسازی بود.
با همهٔ اینها، پاسخ من به پرسش شما این است که ارزیابی باید «چندجانبه» باشد. ممکن است عدهای اساساً تمایلی به حضور در این سازوکارهای ارزیابی نداشته باشند؛ اشکالی ندارد، اما در هر صورت «گزارشدهی» و «شفافیت مالی» قابل اغماض نیست. هنوز هم سازمانها و گروههایی هستند که از دوران کرونا و پیش از آن برای حوادث مختلف پول جمع کردهاند، اما هیچ گزارش روشنی دربارهٔ سرنوشت آن منابع ارائه نکردهاند. این قابل قبول نیست و حتماً نیازمند نظارت است.
یک مؤسسهٔ ثبتشده، طبق قوانین، موظف است گزارش مالی داشته باشد؛ این گزارش فقط نباید در کشوی اداری بماند یا صرفاً به دولت ارائه شود، بلکه باید در سامانههای عمومی نیز ثبت شود تا مردم هم بدانند چه میزان درآمد و چه میزان هزینه در سازمان جریان داشته است. ذکر نام مددجو ضرورتی ندارد، اما شفافیت ارقام ضرورتی اخلاقی و حرفهای است.
وزارت رفاه در سالهای گذشته تلاش کرد با راهاندازی «سامانهٔ رفاه ایرانیان» دادههای مربوط به مددجویان و کمکها را یکپارچه کند تا مشخص شود چه کسی واقعاً نیازمند است و چه کسی نیست. اما بسیاری از سازمانها یا دادهای وارد نکردند یا دادههای ناقص و تکراری وارد کردند؛ نتیجه این شد که یک فرد از چندین خیریه کمک میگرفت. این سامانه میتوانست ابزار مدیریتی بسیار خوبی باشد، اما به دلیل نگاهِ مچگیرانه و بیاعتمادی متقابل، و نیز عدم همکاری کافی دستگاهها، عملاً از کار افتاد.
در حوادث و بحرانها، مانند زلزله، وقتی برای امدادرسانی وارد یک منطقه میشویم، باید بتوانیم تشخیص بدهیم چه کسی واقعاً آسیبدیده است و چه کسی صرفاً میخواهد از موقعیت استفاده کند. کسی شاید در آن روستا زندگی نمیکند اما چون دولت و خیرین در حال پرداخت کمک هستند، میگوید «حالا که پول میدهند، من هم چیزی بگیرم». اینجاست که دادهٔ دقیق و سامانهٔ جامع اهمیت پیدا میکند.
من معتقدم نظارت کامل از سوی حاکمیت و دولت لازم است، اما این نظارت باید با نگاه همیارانه باشد، نه مچگیرانه. در کنار این، باید مدام به «خروجی» نگاه کرد: اثربخشی سازمان، میزان استقلالی که برای مددجو ایجاد میکند، و اینکه تا چه حد از کمکهای صرفاً مقطعی و «مسکنگونه» فاصله میگیرد و به سمت برنامههای توسعهای و زیرساختی میرود.
این همان استعارهٔ معروف «ماهی دادن و ماهیگیری یاد دادن» است؛ امروز حتی یک گام جلوتر رفتهایم و میگویند «مسیر دریا را نشان میدهیم». اما همهٔ این استعارهها وقتی معنا پیدا میکند که در عمل، خروجی سازمانها واقعاً به توانمندی و استقلال مددجو منجر شود، نه صرفاً به تولید شعارهای زیبا.
امروز برخی مدعیاند که «ما دریا را نشان میدهیم»، اما در عمل، فرد را با امکانات حداقلی و مبهم رها میکنند. به نظر من، مشکل از آنجاست که گاهی ادبیات را از خارج برمیداریم، کمی آن را ایرانی میکنیم، بستهبندی زیبا برایش درست میکنیم و بعد بدون توجه به واقعیت میدان، آن را مطرح میکنیم. مسئلهٔ من «خروجی» است، نه شعار.
اگر از کف خیابان تهران عبور کنید، در مترو قدم بزنید، پیرمردی یا بانویی را میبینید که با عصا و نسخهٔ پزشکی در دست، مستقیماً از مردم طلب کمک میکند. منطقی نیست که این فرد برای تأمین هزینهٔ درمان، ناچار باشد به تکتک شهروندان مراجعه کند؛ باید سازمانی باشد که مرجع اینگونه موارد باشد. بارها پیش آمده که با فردی در خیابان صحبت کردهام، خواستهام نسخه و مدارکش را بگیرم و او را به یک سازمان معتبر معرفی کنم، اما امتناع کرده است؛ یا موضوع واقعی نیست، یا تجربهٔ بدی از مواجهه با چنین سازوکارهایی دارد، یا اساساً این روش را حرفهایتر میداند.
اگر در هر شهر سازمانهای تخصصی و معتبر وجود داشته باشند، شهروند به جای سردرگمی در خیابان، میتواند او را به آن سازمان ارجاع دهد و خود نیز مطمئن باشد که کمک در مسیر درست قرار میگیرد.
در مقطعی، در وزارت بهداشت معاونت اجتماعی راه افتاد و جریان بسیار خوبی آغاز شد، اما چون قائم به فرد بود، با تغییر افراد دچار وقفه شد. در وزارت رفاه، کمیته امداد، هلالاحمر و سایر نهادهای حاکمیتی نیز نمونههای مشابهی داشتهایم.
جمعبندی من این است که کار خیر باید «نگاه توسعهای» داشته باشد، نه صرفاً نگاه امدادی و مسکنگونه. اگر میخواهیم در این عرصه فعالیت کنیم، باید برنامهریزی کنیم، سیستم تعریف کنیم، سازوکارِ خدمترسانی طراحی کنیم و بر پایهٔ تجربههای موفق و ناموفق کشور، مدلهای بهتری بسازیم.
در نهایت، در پاسخ به این پرسش که ارزیابی پرفورمنس و «اثر اجتماعی» (Social Impact) بهتر است توسط چه کسی انجام شود، معتقدم این کار باید تا حد امکان در بستر غیردولتی و با مشارکت خودِ بخش مردمی و حتی خود مددجویان انجام شود. مددجو باید فرصت داشته باشد که نظر خود را دربارهٔ کیفیت خدمات و اثر واقعی آنها بیان کند.
و یک نکتهٔ پایانی: آنجا که کسی در حال کار است و تلاش میکند، بهجای تضعیف، باید او را تقویت کرد. اگر قرار است نظام ارزیابی و حکمرانی در حوزهٔ خیر شکل بگیرد، رسالتش باید «توانمندسازی» و «افزایش کیفیت» باشد، نه صرفاً افزودن بر ترس و بیاعتمادی.